تا یادم نرفته است بنویسم

چیزی نمانده است...

۲۰ ساله خواهم شد...

آذر بود که آمدم...

 

یادم میآید آمدم تا خبر از آرامش دنیا ببرم

آمدم تا زندگی کنم

با دیگران...

 

آه...

تا در اشک غوطه ور نشدم چیزی بگو...

چیزی بگو...

زاد روزم  را تبریک بگو...

روزی که محکوم به مرگ شدم...

 

روزی که من میگریستم و همه شاد بودند...

من دلیلی بر خنده هایشان...

و آنان دلیلی بر گریستن ام...