و فردا !

که جان به تن فرو نشست

یاد و حرف هایم که پرآکند

و نخستین پرتو خورشید که بازتابید بر زمین که هنوز از اشک هایم خیس است

همه چیز بوی زندگی میگیرد

از پسِ آغازی دیگر و رشدی دوباره , در ذهن و روحت تنفس آغاز میشود

گیسوانِ ژولیده ات دوباره آراسته میشود

 و آرامش باز میگردد

همان آرامش قبل از من که همانند ندارد در هیچ چیز