در بهار زندگی احساس پیری میکنم ...

 با همه آزادگی فکر اسیری میکنم...

بس که بد دیدم به یاران به ظاهر خوب خود...

 بعد از این بر کودک دل سخت گیری میکنم...

در برویم بسته ام...

از این و از آن خسته ام...  

من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام...

ای خدای آسمان بهتر تو میدانی که من...

بارها در راه او تا پای جان بنشسته ام ...

شمع بودن ذره ذره آب گشتن تا به کی؟؟؟

راه پر خاشاک را آرام رفتن تا به کی؟؟؟