نوشته 16
دنیا چه کسل کننده می بود
اگر آدمی همه چیز را میدانست...
دنیا چه کسل کننده می بود
اگر آدمی همه چیز را میدانست...
نپرس که چرا نفس نفس میزنم. . . ؟
کافی است بدانی
درد قلبم
به ریه هایم زده
دلتنگی یعنی
خاطرات عصیان گر دلی را
به وسعت بی کرانه ها
به تنگنا کشیدن...
می لرزم
ولی سردم نیست
شوق دیدار تو
چهار ستون بدنم را
به لرزه انداخته
چنان هوا بوی عطر تو را گرفته
که می خواهم
تمام اتمسفر را درون ریه هایم جای دهم
پرستار درد دیگرانم
و پرستار ناتوان درد خویش
آرام و مهربان از اندوه تلخ دیگران پرستاری میکنم
و نگهبان عبوس رنج خویشم
می نگری پیشه ام را . . .؟
دلت برایم بسوزد
روز پرستار مبارک...
سپید اسب زیبایی است که
مرد رویاهایت می تازاندش
کمی پایین تر می بینی..؟
زیر ثم آن اسب
له شدن آرزو هایم را
افسوس که نمیداند تمام آرزو های منیافسوس
بغچه ای بیش نمی شود...میدانم
بند و بساطت را جمع کن و از این شهر برو
پشت سرت را هم نگاه نکن
اینجا ساقی ندارد
میگویند خودکشی کرده
مِی حرام است
میگویند به جامعه ضرر میرساند
راستی ! مستان را نیز به صلیب میکشند
برو هرچه زودتر و پشت سرت را هم نگاه نکن
من به خماری عادت دارم...
لعنت به این شهر که میخانه ندارد...
نمیدانی
آه سوزناک را با چه زحمتی جایگزین تبسم میکنم
اشک را با چه زحمتی در درون چشم ها انبار میکنم
دشمن خاطرات و آرزو ها را با چه زحمتی
نمی دانی که با چه زحمتی............................... دوست میدارم............................